روزي پسربچهاي، مشغول بازي با ماسهها در ساحل بود. چند ماشين كاميون و بيلي پلاستيكي قرمزرنگ همراه خود داشت. در حال درست كردن جاده و تونل با ماسههاي نرم، ناگهان سنگ بزرگي را سد راه خود ديد. پسربچه هر چه تلاش كرد، نتوانست سنگ بزرگ را از سر راه خود كنار بزند. هرچه تلاش ميكرد، سنگ كمي تكان ميخورد، ولي دوباره به سرعت سر جاي اول خود باز ميگشت. سرانجام، از فرط نااميدي به گريه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره خانهشان، تلاشهاي او را نظاره ميكرد. وقتي متوجه اشكهاي پسرش شد، كنار او آمد. با لحني مهرباني، ولي محكم گفت: «پسرم چرا از همه توانت براي كنار زدن سنگ استفاده نكردي؟» پسرك هقهق كنان و نااميد گفت: «پدر، همه تلاشم را به كار ب... .
:: برچسبها:
امكانات ,
:: بازدید از این مطلب : 1744